°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO
اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری
دلم تنگ می شود ، گاهی میدانی که آخرین بار امروز خودم را اراسته ام مثل طعم سبزی کوهی برایم تازه ای پونه های وحشی عشق از تو می نوشند که - در جنون جاده ی آبانی ام جا مانده ای ارتفاعات دلـم از چشـــم هات افتاده اند! پشت پرچین خیالم دشتی از بابونه هاست عشق محاکمه نمی شود! <نسیم پریشان> من حال وهوایم به سرم بود،تو هم سر به هواتر امد به سرم هر چه بلا بود و تو هر دفعه بلاتر صیاد تو صیدت این قصه عجیب است مگر نه؟ در بند تو چندی است اسیرم،و تو هر لحظه رها تر بی دلهره در معبد دلبستگی من بنشین که تا حکم تبر دست پریشان تو باشد،خداتر این حاتم اگر سفره به سفره دلش از مهر تو پر بو خالی شده از هر چه به غیر تو و در عشق گداتر افسوس که گفتم نشنیدی ونگفتی شنیدم احساس من از فلسفه وفن بیان تو رساتر تقدیر اگر این بود که زخم دل من جوش نگیرد در باغ خیالات زمستان پیوند زده جداتر اتش زده بر خیمه ی اندیشه ی من بی خبری هات این تلخ ترین غربت دنیاست،مگر کرب وبلا تر؟!!! <<نسیم پریشان>> پر می زنم در اسمان چشم های روشن تو زندانی هم در راه راه ابی پیراهن تو در زندگی شکل محالی از خطا بودم چه شد که لغزید انگشت ظریفم بین مو و گردن تو رد شد نسیم شرجی خرداد گرم آرزو هام از انزوای سوز سنگین سکوت بهمن تو شاعر نبودی وتمام شعر ها زیر سر توست شاعر شدن هایم تماشایی شده در دامن تو باید بر ویانم میان صخره های حس بکردم مجموعه ی گل واژه هایی تازه از اویشن تو در من بپیچ راه های رفته را برگرد در من تا زندگی می بخشد اینجا هر نفس روییدن تو امشب مسافر می شوی اسمان می بارد ارام از قلهک چشمان من تا اخر راه اهن تو <نسیم پریشان> نه این راه به اخرمی رسد ونه این ناتمامی من شبی تمام می شود.... نه.نمی خواهم فاتح قلعه های پولادی وقله های بلندباشم... ونمی خواهم نامم رابه بهانه بیاورند ودلم راخوش کنم که روی تکه کاغذی یاجلدکتابی ویادرافسانه ای قدیمی جاودانه شدم نه دلم نمی خواهداصلانامی یانشانی یاحرفی وحدیثی ازمن جایی جلوه کند. ویابه انگشت نشانم دهندکه بله این "همان کس"است. نه اینهارانمی خواهم ودرمیان این همه حجم نخواستن هایم خواستن هایی است که تومیدانی.نشانی مراازدلت بپرس...نشانی مراتومیدانی... درمیان این حجم نخواستن هایم یک خواسته هست که می دانم ناتمام می شود... تنهامی خواهم لحظه ای یادم کنی ونه این راه تمام میشودونه این خواسته ی ناتمام كاش دلهامون به بزرگي بچگي بود.كاش همون كودكي بوديم که حرف هایش رااز نگاهش فقط می تواند خواند. كاش براي حرف زدن نيازي به صحبت كردن نداشتيم. کاش برای حرف زدن نگاه کافی بود . كاش قلب ها در چهره بود. امااکنون اگرفریادهم بزنیم کسی نمی فهمد... دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم. سكوت پربهتر از فرياد تو خاليست.... درتمام جهان مکانی نیست كه بخواهى دمى بياسايى هيچكس حرف تو نمى فهمد... از کسی نمی پرسم حالت چگونه است ؟!

برای حرف های معمولی
برای حرف های ساده
برای «چه هوای خوبی» / «دیشب چه خوردی؟»
برای «راستی! ماندانا عروسی کرد / «شادی پسر زائید»
و چقدر خسته ام از «چرا؟»
از «چگونه؟»
خسته ام از سوال های سخت ، پاسخ های پیچیده
از کلمات سنگین
فکرهای عمیق
پیچ های تند
نشانه های با معنا، بی معنا
دلم تنگ می شود ، گاهی
برای
یک «دوستت دارم» ساده
دو فنجان قهوه ی داغ
سه روز تعطیلی زمستان
چهار خنده ی بلند
و
پنج انگشت دوست داشتنی !
مصطفی مستور






به فاصله نفسم در رؤیا بودی
و حالا به وضوحِ بهشت ، در دستهای من ؟
یادم باشد به رسم مردمان مغلوب ، تاریخ فتح تو را بنویسم
که دیگر جنگی در نگیرد .
میدانی تنم نبودنت را گریه میکند ؟
پیکرت را نمینویسم ،
میتراشم با دست و آنقدر صیقلش میدهم که چیزی بندش نشود .
اگر نباشی ، آنقدر نفس نمیکشم که بگویم :
آتش در نبود هوا ، نیست میشود .
دم صبح خواب دیدم ، داشتی از درخت چیزی میخریدی که تنم کنم
و من در آب ، منتظر بودم لباسم




گفتي که ظهر مي آيی
و من يادم رفت بپرسم
به افق تو يا من ؟
و تو يادت رفت بگويي
فردا يا روزي ديگر ؟
چه فرقي مي کند ؟
خودم را آراسته ام
عطر زده و منتظر
با لباسي که خودت تنم کرده اي
عباس معروفي
ساقه های ترش ریواسی و پر آوازه ای
چشمه های روشن احساس بی اندازه ای
برگ برگ فصل احساسات بی شیرازه ای
قلعه ها را پس بگیر از قفل هر دروازه ای
می برد هوش از سرم دم نوش های تازه ای
عشق عریضه نویس ساده ای است
که هر شب بساطش اش را بر می دارد
می نشیند کنج دیوار دل من
نزدیک پیچیدگی قلب تو
منظومه ای می شود از حسرت ها
و بعد در شب مرگی سکوت فرو می رود
و فردا صبح از قسمت دیگر شهر سر در می آورد.



ادامه مطلب
آه از اين مردمان رنگارنگ
داد از اين قلبهاى هرجايى
قصه ات را كسى نمى داند
كاش ميشد كه بگذرم با باد...
حيف! عجب آرزوى بيجايي!
سقف آرامشم كه مى ريزد
هيچ،تسكين نمى دهد دل را
نه تمام سروده هاى نفيس...
و نه اين لحظه هاى تنهايى...
گم شدم در جزيره اى متروك
كشتى ام سالهاست در راه است
مانده ام در سكوت اين ساحل
بين اين مرغهاى دريايى!
سرد شو!روزگار بى احساس!
از زمستان چرا بترسم من؟
در دلم سالهاست پنهان است
دشتى از لاله هاى صحرايى...
مى سرايم من از طراوت عشق
مى نويسم من از لطافت اشك
غرق در حس ناب بودن تو
شعله ور مى شوم به زيبايى...
من همينم! تو خوب مى دانى!
سركش و بيقرار و سوزنده..
مى گريزند مردم از آتش!
..
شكر كه تو هنوز اينجايى
پلکهایم 
دلتنگیهایش را درو میکند
و سرِ آستینهایم
خیسِ اشکِ عصیان های ناکامِ اوست !
از کسی نمی پرسم
کوله بارت چیست ؟!
گرسنگیم
هوسهایش را فرو می بلعد
و چینه دانم
رنگین کمانی از جنسِ غمهای اوست !
از کسی نمی پرسم
نامت چیست ؟!
نگاهم 
سرگشتگیش را رسم میکند
و شناسنامه ام
خط کشیِ معوجِ خِلطِ دردهای اوست !
از کسی نمیپرسم
برای چه میخندی ؟!
حسرتهایم
ناگزیرش را رنگ می کند
وصورتکهایم
همه آغوش گشاده بر چینشِ احساسات اوست !
از احوال کسی هیچ نمی پرسم...
و تو نیزهیچ مپرس !
......
آه های داغ رنگِ من
تمامیتِ زندگی او را
نقشی از هو میکند
بر شیشه ی سردِ خستگی زمین!
و من
در رختخوابِ پَر ِرنجهای او
نرم نرم میمیرم !
وآنگاه ...
تو در لباسِ ناهشیاری من
ادامه خواهی داد ...
در زندگی ،
قطره ، قطره .....
مردن را ! 
| Power By:
LoxBlog.Com |